
نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 30
عتاب کردن مجنون با نوفل
روزی دو به دو نشسته بودند
شادی و نشاط میفزودند
مجنون ز شکایت زمانه
بیتی دو سه گفت عاشقانه
کای فارغ از آه دردناکم
بر باد فریب داده خاکم
صد وعده ی مهر داده بیشی
با نیم وفا نکرده خویشی
پذرفته که پیشت آورم نوش
پذرفته ی خویش کرده فرموش
آورده مرا به دلفریبی
وا داده به دست ناشکیبی
دادیم زبان به مهر و پیوند
و امروز همی کنی زبان بند
صد زخم زبان شنیدم از تو
یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل رخت بربست
دریاب وگرنه رفتم از دست
دلداری بیدلی نمودن
وانگه به خلاف قول بودن
دور اوفتد از بزرگواری
یاران به از این کنند یاری
قولی که در او وفا نبینم
از چون تو کسی روا نبینم
بییار منم ضعیف و رنجور
چون تشنه ز آب زندگی دور
شرط است به تشنه آب دادن
گنجی به ده خراب دادن
گر سلسله ی مرا کنی ساز
ورنه شده گیر شیفته باز
گر لیلی را به من رسانی
ورنه نه من و نه زندگانی