مجنون به جواب آن شکرریز

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 24

جواب دادن مجنون پدر را

مجنون به جواب آن شکرریز

بگشاد لب طبرزد انگیز

گفت ای فلک شکوه‌مندی

بالاترت از فلک بلندی

شاه دمن و رئیس اطلال

روی عرب از تو عنبرین خال

درگاه تو قبله ی سجودم

زنده به وجود تو وجودم

خواهم که همیشه زنده مانی

خود بی‌تو مباد زندگانی

زین پند خزینه‌ای که دادی

بر سوخته مرهمی نهادی

لیکن چه کنم من سیه روی

کافتاده به خود نی ام در این کوی

زین ره که نه برقرار خویشم

دانی نه به اختیار خویشم

من بسته و بندم آهنین است

تدبیر چه سود قسمت این ست

این بند به خود گشاد نتوان

وین بار ز خود نهاد نتوان

تنها نه منم ستم رسیده

کو دیده که صد چو من ندیده

سایه نه به خود فتاد در چاه

بر اوج به خویشتن نشد ماه

از پیکر پیل تا پر مور

کس نیست که نیست بر وی این زور

سنگ از دل تنگ من بکاهد

دلتنگی خویشتن که خواهد

بخت بد من مرا بجوید

بدبختی را ز خود که شوید

گر دسترسی بُدی در این راه

من بودمی آفتاب یا ماه

چون کار به اختیار ما نیست

به کردن کار کار ما نیست

خوشدل نزی ام من بلاکش

وان کیست که دارد او دل خوش

چون برق ز خنده لب ببندم

ترسم که بسوزم ار بخندم

گویند مرا چرا نخندی

گریه است نشان دردمندی

ترسم چو نشاط خنده خیزد

سوز از دهنم برون گریزد

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها