چون گشت به عالم این سخن فاش

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 22

آگاهی پدر مجنون از قصه قبیله لیلی

چون گشت به عالم این سخن فاش

افتاد ورق به دست اوباش

کز غایت عشق دلستانی

شد شیفته نازنین جوانی

هر نیک و بدی کزو شنیدند

در نیک و بدی زبان کشیدند

لیلی ز گزاف یاوه‌گویان

در خانه ی غم نشست مویان

شخصی دو ز خیل آن جمیله

گفتند به شاه آن قبیله

کآشفته‌جوانی از فلان دشت

بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده

جوقی چو سگ از پی اوفتاده

در حلّه ما ز راه افسوس

گه رقص کند گهی زمین بوس

هر دم غزلی دگر کند ساز

هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او گوید و خلق یاد گیرند

ما را و تو را به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید

صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست

کاین باد هلاک آن چراغست

بنمای به قهر گوشمالش

تا باز رهد مه از وبالش

چون آگه گشت شحنه زین حال

دزد آبله پای و شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش

گفتا که بدین دهم جوابش

از عامریان یکی خبر داشت

این قصه به حی خویش برداشت

با سید عامری در آن باب

گفت آفت نارسیده دریاب

کآن شحنه ی جان‌ستان خونریز

آبی تند است و آتشی تیز

ترسم مجنون خبر ندارد

آنگه دارد که سر ندارد

زآن چاه گشاده سر که پیش است

دریافتنش به جای خویش است

سرگشته پدر ز مهربانی

برجست به شفقتی که دانی

فرمود به دوستان همزاد

تا بر پی او روند چون باد

آن سوخته را به دلنوازی

آرند ز راه چاره‌سازی

هرسو به طلب شتافتندش

جستند ولی نیافتندش

گفتند مگر کاجل رسیدش

یا چنگ درنده‌ای دریدش

هر دوستی از قبیله گاهی

می‌خورد دریغ و می‌زد آهی

گریان همه اهل خانه ی او

از گم شدن نشانه ی او

وآن گوشه‌نشین گوش سفته

چون گنج به گوشه‌ای نهفته

از مشغله‌های جوش بر جوش

هم گوشه گرفته بود و هم گوش

در طرف چنان شکارگاهی

خرسند شده به گرد راهی

گرگی که به زور شیر باشد

روبه به ازو چو سیر باشد

بازی که نشد به خورد محتاج

رغبت نکند به هیچ دراج

خشگار، گرسنه را کلیچ است

با سیری، نان میده هیچ است

چون طبع به اشتها شود گرم

گاورس درشت را کند نرم

حلوا که طعام نوش بهر است

در هیضه‌ خوری، به جای زهر است

مجنون که ز نوش بود بی‌بهر

می‌خورد نواله‌های چون زهر

می‌داد ز راه بینوایی

کالای کساد را روایی

نه نه غم او نه آنچنان بود

کز غایت او غمی توان بود

کآن غم که بدو برات می‌داد

از بند خودش نجات می‌داد

در جستن گنج رنج می‌برد

بی‌آن که رهی به گنج می‌برد

شخصی ز قبیله ی بنی‌سعد

بگذشت بر او چو طالع سعد

دیدش به کناره ی سرابی

افتاده خراب در خرابی

چون لنگر بیت خویشتن لنگ

معنیش فراخ و قافیت تنگ

یعنی که کسی ندارم از پس

بی‌قافیت است مرد بی کس

چون طالع خویشتن کمان گیر

در سجده کمان و در وفا تیر

یعنی که وبالش آن نشان داشت

کآمیزش تیر در کمان داشت

جز ناله کسی نداشت همدم

جز سایه کسی نیافت محرم

مرد گذرنده چون در او دید

شکلی و شمایلی نکو دید

پرسید سخن ز هر شماری

جز خامشیش ندید کاری

چون از سخنش امید برداشت

بگذشت و ورا به جای بگذاشت

زآنجا به دیار او گذر کرد

زو اهل قبیله را خبر کرد

کاینک به فلان خرابی تنگ

می‌پیچد همچو مار بر سنگ

دیوانه و دردمند و رنجور

چون دیو ز چشم آدمی دور

از خوردن زخم سفته جانش

پیدا شده مغز استخوانش

بیچاره پدر چو زو خبر یافت

روی از وطن و قبیله برتافت

می‌گشت چو دیو گرد هر غار

دیوانه ی خویش را طلبکار

دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ

افتاده و سر نهاده بر سنگ

با خود غزلی همی سگالید

گه نوحه نمود و گاه نالید

خوناب جگر ز دیده ریزان

چون بخت خود اوفتان و خیزان

از باده ی بی‌خودی چنان مست

کآگه نه که در جهان کسی هست

چون دید پدر، سلام دادش

پس دلخوشیی تمام دادش

مجنون چو صلابت پدر دید

در پای پدر چو سایه غلتید

کای تاج سر و سریر جانم

عذرم بپذیر ناتوانم

می‌بین و مپرس حالتم را

می‌کن به قضا حوالتم را

چون خواهم چون؟ که در چنین روز

چشم تو ببیندم بدین روز

از آمدن تو روسیاهم

عذرت به کدام روی خواهم

دانی که حساب کار چون است

سررشته ز دست ما برون است

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها