بیا ساقی آن راحت‌انگیز روح

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – شرف نامه – شماره 12

فرو گفتن داستان به طریق ایجاز

ساقی نامه

بیا ساقی آن راحت‌انگیز روح

بده تا صبوحی کنم در صبوح

صبوحی که بر آب کوثر کنم

حلالست اگر تا به محشر کنم

جهان در بد و نیک پروردن است

بسی نیک و بدهاش در گردن است

شب و روز از این پرده ی نیلگون

بسی بازی چابک آرد برون

گر آید ز من بازیی دلپذیر

هم از بازی چرخ گردنده گیر

ز نیرنگ این پرده دیر سال

خیالی شدم چون نبازم خیال

برآنم که این پرده خالی کنم

درین پرده جادو خیالی کنم

خیالی برانگیزم از پیکری

که نارد چنان هیچ بازیگری

نخست آنچنان کردم آغاز او

که سوز آورد نغمه ی ساز او

چنان گفتم از هر چه دیدم شگفت

که دل راه باور شدش برگرفت

حسابی که بود از خرد دوردست

سخن را نکردم بر او پای بست

پراکنده از هر دری دانه‌ای

برآراستم چون صنم خانه‌ای

بنا بر اساسی نهادم نخست

که دیوار آن خانه باشد درست

به تقدیم و تأخیر بر من مگیر

که نبود گزارنده را زان گزیر

در ارتنگ این نقش چینی پرند

قلم نیست بر مانی نقشبند

چو می‌کردم این داستان را بسیچ

سخن راست رو بود و ره پیچ پیچ

اثرهای آن شاه آفاق گرد

ندیدم نگاریده در یک نورد

سخنها که چون گنج آکنده بود

به هر نسختی در پراکنده بود

ز هر نسخه برداشتم مایه‌ها

برو بستم از نظم پیرایه‌ها

زیادت ز تاریخهای نوی

یهودی و نصرانی و پهلوی

گزیدم ز هر نامه‌ای نغز او

ز هر پوست پرداختم مغز او

زبان در زبان گنج پرداختم

از آن جمله سر جمله‌ای ساختم

ز هر یک زبان هر که آگه بود

زبانش ز بیغاره کوته بود

در آن پرده کز راستی یافتم

سخن را سر زلف بر تافتم

وگر راست خواهی سخن های راست

نشاید در آرایش نظم خواست

گر آرایش نظم از او کم کنم

به کم مایه بیتش فراهم کنم

همه کرده ی شاه گیتی خرام

درین یک ورق کاغذ آرم تمام

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها