
شمس مغربی – غزل شماره 164
لب ساقی مرا هم جام و هم نقل است و هم باده
مدامم از لب ساقی بود مجموع آماده
برای عکس رخسارش دلی دارم چو آیینه
که همچون باده و جام است هم صافی و هم ساده
مرا مستی چو از ساقی بود بگذار تا باشد
سر قرابه ها بسته در میخانه نگشاده
نهان از خویش و بیگانه برون از دیر و میخانه
لب ساقی می باقی مرا هر دم فرستاده
الا ای زاهد و عابد من و دیر و تو و مسجد
مرا زنار می زیبد تو را تسبیح و سجاده
نداده دل به دلداری چه دانی رسم جانبازی
که راه و رسم جانبازی نداند غیر دلداده
بتاب از مشرق جانم الا ای مهر تابانم
برابر تخت دل بنشین الا ای شاه و شهزاده
تویی چون مردم دیده از آن نامت بود انسان
ولی ماننده ی اشکی ز چشم مردم افتاده
تو را در بندگی آزاده ای چون مغربی باید
که بهر بندگی مردی بباید سخت آزاده