اشعار مصطفی محدثی خراسانی

اشعار مصطفی محدثی خراسانی
شعر نخست :
با گنجی از محبت در عالم فقیری
میخواهم از تو باشم اما نمیپذیری
میخواهم از تو باشم از شاخههای سرخوش
دلگیر میلههایم دلخسته ی اسیری
تنها تو میتوانی مهرآفرین بمانی
در این سکوت سنگین این شام زمهریری
ما دلخوشیم ای دوست از کهکشان مهرت
حتی به کورسویی در این شب کویری
از کوچه ی جوانی بیخاطره گذشتم
بر نوجوانی من افتاد رنگ پیری
دنیا مجال غفلت از حرفهای دل بود
دنیا مجال دوری دنیا مجال دیری
شعر دوم :
ما غیر آب و آینه فرصت نداشتیم
جز با غزل به چشم تو شهرت نداشتیم
در ما جنون موج و تب قله بود و کوه
جز بر ستیغ حادثه راحت نداشتیم
تنها نه تا ابد به تو مشغول جان ماست
ما از ازل هم از تو فراغت نداشتیم
از ما مپرس جز سخن آشنا مپرس
بیگانه بود آنچه که عادت نداشتیم
با این همه بگو که پرستو نبودهایم
تا کوچ چشمهای تو هجرت نداشتیم
حالا بیا و غربت ما را مرور کن
ما را که تا نگاه لیاقت نداشتیم
شعر سوم :
هر سحر آفتاب من بودی
همه شب ها شهاب من بودی
از هر آنچه به عمر دل بستم
بهترین انتخاب من بودی
در تب سینه سوز آزادی
آتش التهاب من بودی
در عطشناکی ندانستن
چشمه چشمه جواب من بودی
در شب بزم جبهه های نبرد
جرعه جرعه شراب من بودی
ورشکستم بدون چشمات
تو تمام حساب من بودی
شعر چهارم :
لحظه های باران است لحظه های فریادت
رعد و برق و طوفان است در هوای فریادت
از حصار تاریکی در دیار خاموشی
رهگشای رهپویان روشنای فریادت
هر کجا شود بر پا رایت بلند نور
جلوه می کند آنجا جای پای فریادت
جبهه جبهه می جوشد با تلاطمی پرشور
خون سرخ عاشورا کربلای فریادت
شد زلال گفتارت بر کویر جان جاری
پرخروش تر بادا چشمه های فریادت
شعر پنجم :
بيا با دل خود مدارا کنيم
به صبح صداقت دری وا کنيم
گذشته گذشته ست، انديشه ای
برای نفسهای فردا کنيم
دلی را که در خاک گم کردهايم
بيا تا بگرديم و پيدا کنيم
ببنديم پيمان که از اين به بعد
فقط آسمان را تماشا کنيم
بيا تا از اين برکه ی بی سرود
بکوچيم و آهنگ دريا کنيم
و پايان يک عمر تشويش را
به يک لحظه لبخند امضا کنيم
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از مصطفي محدثي خراساني اثری از آثار.





