
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد .
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم .
واژگان کلیدی : داستان کوتاه در مورد عقرب،داستان عقرب،داستان نیش عقرب،داستان کوتاه عقرب،داستانک با موضوع مهر و محبت به حیوانات،داستانی درباره خوب کردن به حیوانات،قصه درباره خوش رفتاری با حیوان.





