
من
سالهاست در جهانی زندگی می کنم
که هر کس فقط کار خودش را انجام می دهد !
رودها
فقط به دریا می ریزند،
برف
فقط در زمستان میبارد .
باید باور کنم
زندگی چیز بیشتری برای رو کردن ندارد
باید باور کنم !
این وظیفه ی من است
که هر صبح نان تازه بگیرم
و زندگی را با طعم نان و پنیر و چای
و منظره ای از صندلی های خالی
من که باور کردهام
تو هیچ وقت وظیفه ای برای ماندن نداری !
برو !
ولی اینبار تو باور کن
سفر
همیشه معنای رفتن ندارد
و جاده ها مرا فراموش نمی کنند
فقط
محض رضای خدا
زمینی سفر کن
تا شعرم جاده داشته باشد
واژگان کلیدی: اشعار محب بابایی،نمونه شعر محب بابایی،شاعر محب بابایی،شعرهای محب بابایی،شعری از محب بابایی،یک شعر از محب بابایی،شعر نو محب بابایی





