
قصاب کاشانی – غزل شماره 59
هر داغ دل ز پرتو حسنت ستارهای ست
هر ذرهای ز مهر رخت ماهپارهای ست
تا آب داده تیغ تو گلزار دهر را
هر گل در این چمن جگر پارهپارهای ست
روشن چو از تو نیست چراغ دلم چرا
هر قطرهای که میچکد از وی شرارهای ست
آگاه از گذشتن این بحر نیستی
هر چین موج بر تو ز رفتن اشارهای ست
باد مخالفش ز هواهای نفس توست
این بحر را وگرنه ز هر سو کنارهای ست
بسیار شوخچشمی و غافل که چون حباب
ویران بنای هستی ما از نظارهای ست
این هم غنیمت است که از نقد داغ دوست
در دست مفلسان محبت شمارهای ست
پیداست ز آتش حجر اینک که نور تو
پنهان ز غیر در دل هر سنگپارهای ست
قصاب دور دیده ز مژگان شوخ او
از هر طرف ز بهر دل ما قنارهای ست