گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشق

قصاب کاشانی – غزل شماره 215

گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشق

شد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق

از نزولش دارد او شوقی که سر تا پای من

می‌شوم هر دم بلاگردان سر تا پای عشق

کلبه ی تاریک، روشن می شود از آفتاب

شد دلم پرنور از نور جهان‌آرای عشق

آب گوهر را همان گوهر تواند ضبط کرد

نیست جز دل جای دیگر درخور مأوای عشق

در برش هم ابره کوتاهی کند هم آستر

از دو عالم گر قبا دوزند بر بالای عشق

پشت پای نیستی بر هر دو عالم می‌زند

عشق‌ورزی را که باشد تاب استغنای عشق

کی‌ توانم کرد شرح وصف ذاتش را تمام

تا به روز حشر گر انشا کنم املای عشق

آنچه من دیدم از آن قصاب می‌ترسم که باز

شور محشر را به یکدیگر زند غوغای عشق

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها