
ریشه های آفتاب
در قلب پریشان من است .
چشم از من مگیر
که زندگی تاریک می شود .
*****
درون فریاد خود مچاله شده ام
پاهایم جا مانده در چروک جاده هایی
که همیشه تنها پیموده ام .
*****
زخم می زند صبح را
تنهایی سیاه یک کلاغ
با قار قار خش دارش !
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر کوتاه،شعر کوتاهی از،غلامحسين نصيري پور.





