دلا تو مرا گر ببینی ندانی
به جان آتشینم به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من تو دیدی نشان ها
تو آب حیاتی که در تن روانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو آن نازنینی که در غیب بینی
نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چه می نوش کردی چه روپوش کردی
تو روپوش می کن که پنهان نمانی
کسی بی تو باشدزهی تلخ مردن
چو پیش تو میردزهی زندگانی
ایا همنشینا جز این چشم بینا
دو صد چشم دیگر تو داری نهانی
اگر مرد دینی بسی نقش بینی
مکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا ایا شمس تبریز
گره از گمان است تو صد عیانی