ز اول بامداد سرمستی
ور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خودمستی
باده خوردی و بر فلک رفتی
مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست
صورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی
بر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر را نو بود
رو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست
که بجز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بار
آن چنان بر که بازبفرستی
به خدا دوش تا سحر همه شب
باده صرف محض خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست
چه ازان بازو و ازان دستی
زانچه خوردی بده به میخوران
کای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمد
لرزه بر که فتاد و در پستی
بدویدن ازو نخواهی رست
سر بنه عاشقانه وارستی
تا که پیوسته در امان باشی
چون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریز
که بدام سخن درین شستی
شاه تبریز شمس دین آمد
خیز و پا پیش نه چه بنشستی