ز تاب مهر رخش گشت جمله اعیان می
ز عکس طلعت او یافت زندگی هر شی
هوای مهر رخش ذره وار می طلبد
دلم که مهر نباشد در او جدا از فی
خیال رویش گر دستگیر من نشدی
نمانده بد رمقی از حیات دور از وی
مشو به مستی عشاق منکر ای زاهد
که مستی می عشق است آن نه مستی می
بروی تو نتوان جز به چشم تو نگریست
بسوی تو نتوان برد جز به پای تو پی
در آرزوی وصالش بسر نشد ره شمس
کجا رسد اگرش ره بدو نگردد طی