از صفت آینه گر به صفا در رسی
نیک مصفا دلی سخت عجائب کسی
صدر ملایک شوی گر چه تو دیدی بدی
بحر شوی گر چه تو بر لب دریا خسی
گفتم ای نور چشم چون که ببینم تو را
بحر نخواهم از آن که مر مرا تو بسی
جامه جان ضرب کن گر هوست می کند
کز خر عشقش شوی تا با بد مکتسی
سیرت و سر جنون کی شودت آشکار
تا تو بپابند عقل بسته این مجلسی
مرده شو ای بوالفضول بر سر کوه لقا
گر تو به صدق تمام در هوس کرکسی
تا ننماید تو را نور ستاره سحر
زیر فلک خنسی گاهی و گه کنسی
جان من و جان تو پیش یکی بوده اند
همنفسان در حرم همسفر مقدسی
چشم و چراغی تو لیک بوسه ده این شمع را
تا تو منور شوی زانکه ازین مقبسی
چون به وصالش رسی گوهری بینا شوی
گفت همه گوهران پیش تو شد اخرسی