ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری

ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری

که ز می بر آتش آیی که ز می عظیم کاری

ز برای سوزش دل بفروخت عشق آتش

ز پی سیاست جان بزداست عشق داری

ز کفم برفت بودی ز دلم نخواست دودی

چو نهاد کشت باغی همه جان نرست خاری

صنما زمان وصلت که ربود دیده چون برق

چه شدی اگر بماندی دو سه روز کی چهاری

که دو دیده راست آیی ز وصال یادگاری

دل خسته را از آن رخ برسیده است یاری

به دل من آتش تو که به آسمان رسیده است

پر سوز و سازوار است عجب این چنین شراری

ز برای مژده من بفرست جامی از می

که دلم ز چشم مستت بشد است خمر خواری

که تراست بحر مینا که بغرد و بجوشد

که بود به بزم عیشت ز کساد روزگاری

که تو را ز دادن می چه که هست روح باقی

ز نهایت سخاوت ز کرم به دست عاری

ز شمار روز هجران برهان بمی رهی را

ز لبی که نزد او می نه به دست در شماری

و اگر نه ای دو دیده بدهم ز خاک تبریز

ز برای کحل دیده بکف صبا غباری

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها