گر شب وصل دیده ای نور ضیا چه می کنی
روضه او چریده ای آب و گیا چه می کنی
میل کنی به کبریا روی نهی سوی ریا
پیش بساط کبریا کبر و ریا چه می کنی
حال ز قال به تو را فقر ز مال به تو را
شمله و شال به تو را تاج و لوا چه می کنی
چونکه ز مال روز و شب نیست تو را به جز تعب
گوشه عافیت طلب این همه را چه می کنی
چشم یقین و معرفت در ره دین و در صفت
ناظر تست و مشرفت تا تو گدا چه می کنی
آه ز غصه سرد به گونه ز عشق زرد به
در ره یار درد به تا تو دوا چه می کنی
باشد احد و احمدی در پی شمس واجدی
طالب ملک سرمدی دار فنا چه می کنی