که را این زهره و یار است گویی
که گوید او تویی بی شک تو اویی
تو را چشم معانی احول آمد
خیالت زان کند با تو دورویی
تو پشت آینه دیدی همه عمر
به رویش در نگر تو مطلق اویی
تو آب روشنی بیرون ز چشمه
نداری جنبشی تا در سبویی
سبو بشکن مترس اینک لب جو
چو در جو آمدی مطلق تو جویی
به باغستان وحدت آی کانجا
یک آیینه است چوگان و تو گویی
چو گویی کرد در میدان وحدت
چو گشتی همچو گو دیگر چه گویی
الا ای شمس دین یکدم عیان شو
که در عشقت سری دارم چو گویی