عزیزی تو کریمی لطف داری
ولیکن دور شو چون هوشیاری
نشاید عاشقان را هوشیاری
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یکدم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بی قراری
که از اندیشه بیزارم بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟
چه حیله سازم ای ساقی چه حیله
که حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی
که بس باغیرتی و نیک کاری
برون و اندرون جز جام می نیست
ولیکن در سخن اینست جاری
قفی یا ناقتی هذا مناخ
ولا تسرین من هذاالدیاری
فدیت العشق ما احلی هواه
تقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلن یا ساقی بلهو
واسکرنی بکاسات کباری
ایا بدرالتمام اطلع علینا
بحق العشق اسمع لاتماری
وخلصنی من الدنیا واسکر
فلا ادری یمینی من یساری
بباید رفت پیش شمس تبریزی
روان و صافی و عریان و عاری