چو جنگ عشق او بر ساخت سازی
بگوش جان عاشق گفت رازی
بروز پیشه حال عشقش آتش
بسوزانید بر جا بد مجازی
نمازی گردد آن جایی که دارد
به پیش قبله حسنش نمازی
زفر عشق جان انگیز شاهی
نهد بر اطلس بختش طرازی
هر آن زاغی که چید از خرمن او
یکی دانه دمی واگشت بازی
و زائرهای روحی می سرایند
ز عشق روی او پرده حجازی
چو می ترسی ز مردان رو تو بستان
ز عشقش عمر بی برگ درازی
چه عمری عمر شیرینی لطیفی
لطیف مست عشق پاکبازی
ولیکن باز او را زیبدای جان
مکن زنهار با بازش تو بازی