تو از جانی ولی جان را ندانی
ز جانانی و جانان را ندانی
اگر جان را ندانی بس عجب نیست
عجب اینست کانان را ندانی
تو اعیانی و اعیان را نبینی
تو اکوانی و اکوان را ندانی
سریر ملک امکان را تو داری
اگر چه ملک امکان را ندانی
تویی گوهر نهان در کان عالم
اگر چه گوهری کان را ندانی
تو را هر لحظه مهمان می رسد دوست
چه سود اما که مهمان را ندانی
به جان در کوی جانان گاه و بیگاه
به جولانی و جولان را ندانی
تو داری بهر درد خویش درمان
چه درمانی که درمان را ندانی
تو عین جمله اعیانی ولیکن
چه حاصل عین اعیان را ندانی
توی ای شمس بیدل مرد میدان
اگر چه مرد میدان را ندانی