تویی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی
که سلطان سلاطینی و چوپان جمله یغمایی
حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی
که سازد این چنین حلوا جز آن استاد حلوایی
جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی
جهان را صیت می داند که صد نوعش بیارایی
بیا پهلوی من بنشین که خنیدم از دم نبشین
که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی
شگفتست این زمان گردون به الوانهای گوناگون
زمین کف در حنا دارد به شادی که تو می آیی
به اقبال چنین دشمن بیامد جای خندیدن
تو خندان روتری با من که باشم من تو مولایی
تویی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لا تحصل
بیا کافتاد صد غلغل به پستی و به بالایی
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص
تویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
تو ما باشی مها با تو ندانم که منم یا تو
شکر هم تو شکرخا تو بخا که خوش همی خایی
وفادارست میعادت توقف نیست در کارت
عطا و بخشش سادت نه امروز و نه فردایی