
مولانا-غزل شماره 1245
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
وآنک میکرد او کرانه در میان آوردمش
آنک عشوه کار او بد عشوهای بنمودمش
وآنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش
آنک هر صبحی تقاضا میکند جان را ز من
از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق
از بیابانها سوی دارالامان آوردمش
گفت جان من مینیایم تا بننمایی نشان
کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش
مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد
دست بسته پیش میر مهربان آوردمش
چونک یک گوشه ی ردای مصطفی آمد به دست
آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش