
میرزاده عشقی – ادبیات جدید و کلاسیک
ادبیات جدید – سایر اشعار – شماره 3
بنام عشق وطن
در سال 1337 قمری که حسن وثوق(وثوق الدوله) قرارداد ایران و انگلیس را به وسیله ی جراید اعلام کرد، عشقی این منظومه ی اعتراض آمیز را در نتیجه ی تاثر از عقد قرارداد مزبور سرود و خود شاعر نیز در مقدمه ی اشعار شرحی نوشته است که به خط و امضای او پیدا کرده ذیلا ذکر می شود :
“با عشق وطن مندرجات ذیل را در اینجا ثبت می نمایم، شاید بعد از من یادگار بماند و موجب آمرزش روح من باشد. باید دانست این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیه از معاهده ی دولتین انگلستان و ایران است که از طبع من تراوش کرده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز یک معامله فروش ایران به انگلستان!. طور دیگر تلقی نشده ! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم ،هر گاه راه میروم ،فرض میکنم که روی خاکی قدم برمیدارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است! هر وقت آب میخورم میدانم این آب . . . الخ. ازاین رو هر لحظه نفرینی به مرتکب این معامله میگفتم ،تقریبا قصیده ها ،غزل ها و مقاله ها در این خصوص تهیه کرده ولی چون هیچکس پیرامونم برای ثبت و حفظ آنها نبوده ،تقریبا تمام آنها از یاد رفت،بی آنکه اثری کرده باشد.فقط ابیات زیر است که از میان آنها به خاطرم مانده.” :
هر چه من ز اظهار راز دل، تحاشی می کنم
بهر احساسات خود، مشکل تراشی می کنم
ز اشک خود بر آتش دل، آب پاشی می کنم
باز طبعم بیشتر، آتش فشانی می کند
ز انزلی تا بلخ و بم را، اشک من گل کرده است
غسل بر نعش وطن، خونابه ی دل کرده است
دل دگر پیرامن دلدار را، ول کرده است
بر زوال ملک دارا، نوحه خوانی می کند
دست و پای گله با دست شبانشان بسته اند
خوانی اندر ملک ما، از خون خلق آرسته اند
گرگهای آنگلوساکسون، بر آن بنشسته اند
هیئتی هم بهرشان، خوان گسترانی می کند
رفت شاه و رفت ملک و رفت تاج و رفت تخت
باغبان زحمت مکش، کز ریشه کندند، این درخت
میهمانان وثوق الدوله، خونخوارند سخت
ای خدا با خون ما، این میهمانی می کند !
ای وثوق الدوله! ایران، ملک بابایت نبود؟
اجرت المثل متاع، بچگی هایت نبود
مزد کار دختر هر روزه، یکجایت نبود
تا که بفروشی به هر کو، زرفشانی می کند !
ماشاالله بود یک دزد، این هزار اندر هزار
یک شتر برده است آن و این قطار اندر قطار
این چه سری بود؟ رفت آن پای دار، این پایدار
باز هم صد ماشاالله زندگانی می کند
یارب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند؟
بر سر این خلق، خاک مردگان پاشیده اند؟
در رگ این قوم، جای حس و خون شاشیده اند
کاین چنین با خصم جانش، رایگانی می کند
به به حال خویشتن، این مردم افسرده را
مرده اند این مردم، آگه کن دل آزرده را
به که تقسیمش کنند، این ملک صاحب مرده را
تا بردش آن کس که بهتر پاسبانی می کند
ای عجب دندان ز استقلال ایران کنده اید
زنده ای ملت! سوی گور، از چه بخرامنده اید؟
دست از تابوت بیرون آورید ار زنده اید
گفته شد کاین نیم مرده سخت جانی می کند
این که بینی، آید از گفتار (عشقی) بوی خون
از دل خونینش این گفتار می آید برون
چشم بد مجرای این سرچشمه ی خون تاکنون
زین سپس ریزش ز مجرای زبانی می کند