
عبید زاکانی – مقطعات شماره 7
در یاس از خلق و توکل به خدا
نماند هیچ کریمی که پای خاطر من
ز بند حادثه ی روزگار بگشاید
خیال بود مرا کان غرض که مقصود است
حصول آن غرض از شهریار بگشاید
بدان هوس بر سلطان کامران رفتم
که از عطای وی ام کار و بار بگشاید
ز پیش شاه و وزیرم دری گشاده نشد
مگر ز غیب دری کردگار بگشاید
عبید حاجت از آن درطلب که رحمت او
اگر ببندد یک در هزار بگشاید