از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم

عبید زاکانی – غزل شماره 85

از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم

بر لب رسید جان و به جانان نمی رسیم

گر رهروان به کعبه ی مقصود می رسند

ما جز به خارهای مغیلان نمی رسیم

آنان که راه عشق سپردند پیش از این

شبگیر کرده اند به ایشان نمی رسیم

ایشان مقیم در حرم وصل مانده اند

ما سعی می کنیم و به دربان نمی رسیم

بویی ز عود می شنود جان ما ولی

در کنه کار مجمره گردان نمی رسیم

چون صبح در صفا نفس صدق می زنیم

لیکن به آفتاب درخشان نمی رسیم

در مسکنت چو پیرو سلمان نمی شویم

در سلطنت به جاه سلیمان نمی رسیم

همچون عبید واله و حیران بمانده ایم

در سر کارخانه ی یزدان نمی رسیم

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها