
عبید زاکانی – عشاقنامه – شماره 19
پاسخ معشوق قاصد را بار دیگر
چو با همراز خود همداستان شد
زبان بگشاد و با او همزبان شد
به صد آزرم گفت ای مهربان یار
برو آن خسته دل را دل به دست آر
که عشقی تازه می افروزدم دل
بر آن بیچارگی می سوزدم دل
از آن آتش که او را در چراغ است
مرا هم بیشتر ز آن در دماغ است
گر او را در ربود از عشق سیلی
مرا هم سوی آن سیل است میلی
ور او را از غم ما خستگیهاست
مرا هم سوی او دلبستگیهاست
دلم گر راست می خواهی بر اوست
که باشد کو نخواهد دوست را دوست
اگر گه گاه نازی می نمودم
عیارش در وفا می آزمودم
کنون باز آمدم زان سرکشیدن
به روی دوستان خنجر کشیدن
ز جور و بی وفایی سیر گشتم
گذشت آن وز سر آن درگذشتم
اگر در راه ما خاری رسیدش
ز ما بر خاطر آزاری رسیدش
به هر آزردنی جانی بیابد
به هر خاری گلستانی بیابد
ز لطف من بخواهش عذر بسیار
به آزرمش بگو کای مهربان یار
تو را گر دل به مهرم درناک است
مرا نیز از غمت بیم هلاک است
نمی پردازم از شوقت به کاری
ندارم در جهان غیر از تو یاری
به پایان آمد آن غم ها که دیدی
به گنجی کان طلب کردی رسیدی
حدیث وصل ما فردا مینداز
شبستان را ز نامحرم بپرداز
همی بنشین و ما را منتظر باش
مهل کان راز گردد پیش کس فاش
ز بهر نام خود کوشیده بهتر
ز هر کس راز خود پوشیده بهتر
نخفت آن شب ز بس تدبیر کردن
بر او از هر دری تقریر کردن
حکایت از من دیوانه می گفت
همه شب با من این افسانه می گفت