
طبیب اصفهانی – غزل شماره 142
از نفس گرم من عالمی افروخته
می نگرم هر که را ز آتش من سوخته
داغ غم تو به دل موسم پیری رسید
صبح دمید و هنوز شمع من افروخته
بهر شهان است گنج خاص خودم آنکه هست
مخزن صد گوهر این جان غم اندوخته
ماه و ره بندگی، خواجه مزن طعنه ام
بر قدم این جامه را دست قضا دوخته
عشق در آن وادیم سوخت که از رهروان
تو ده خاکستری هر قدم اندوخته
جان اسیران که سوخت باز؟ کز آن صیدگاه
آید و آرد نسیم بال و پر سوخته
گو منما رخ به من حاجت نظاره نیست
شوق تو در دیده ام بس نگه اندوخته
خنده تو را و مرا گریه بود خوش، که داد
آنکه تو را خنده یاد، گریه ام آموخته
نور محبت طبیب از دل بی غم مجوی
کی دهدت پرتوی شمع شب افروخته