از چَه و زندان برآمد هر که روح از تن شناخت

صائب تبریزی- غزل شماره 924

 

از چَه و زندان برآمد هر که روح از تن شناخت

شد عزیز آن کس که یوسف را ز پیراهن شناخت

رخنۀ دل کرد بر من جسم را ماتم سرا

خانه زندان شد به هر مرغی که او روزن شناخت

بینش ظاهر به کنه روح نتواند رسید

چون مسیحا را تواند دیدۀ سوزن شناخت؟

کفر و دین و روز و شب در عالم حیرت یکی است

در بلا افتاد هر کس دوست از دشمن شناخت

دل چو ذوق بیخودی دریافت، خصم تن شود

بر زمین ساکن نگردد طفل چون دامن شناخت

تا بر آمد جان ز تن، گم کرد نادان خویش را

وای بر آن کس که یوسف را به پیراهن شناخت

از در و دیوار می پرسد خبر آیینه را

گر چه طوطی خویش را ز آیینۀ روشن شناخت

اشک من تا روشناس چهره شد، در دل نماند

همچو آن طفلی که راه کوچه و برزن شناخت

خردۀ راز شرر در سینه اش سیماب شد

سنگ از روزی که ذوق صحبت آهن شناخت

رفت آسایش ز دل تا ره به کوی یار برد

مور کی از پا نشیند چون ره خرمن شناخت؟

غوطه در خون می زند چون یاد گلشن می کند

تا دل صائب حضور گوشۀ گلخن شناخت

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها