
صائب تبریزی- غزل شماره 920
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب
اوّل بروب خانه دگر میهمان طلب
گلمیخ آستانۀ عشق است آفتاب
هر حاجتی که داری ازین آستان طلب
ایمن ز طبعِ دزد شدن عین غفلت است
از صحبت سیاه درونان کران طلب
چون سبزه زیر سنگ حوادث چه مانده ای؟
همّت ز دست و بازوی رطل گران طلب
معیار دوستان دغل روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
رویی ز سنگ و جانی از آهن به هم رسان
آنگه بیا و آتش ازین کاروان طلب
دست از خرد بشوی و تمنّای عشق کن
خالی شو از دغل، محک امتحان طلب
در ناخن نسیم گشایش نمانده است
ای غنچه همّت از نفس بلبلان طلب
خواهی که جای در دل شکّرلبان کنی
همّت ز کلک صائب شیرین زبان طلب