
صائب تبریزی- غزل شماره 806
از زخم زبان نیست گزیر اهل رقم را
بی چاک که دیده است گریبان قلم را؟
ناخن ز سبکدستی ما برگ خزان است
چون سکّه به زنجیر نداریم درم را
عشّاق تو بر نقد روان کیسه ندوزند
زر لکۀ پیسی است کف اهل کرم را
بی نور نگردد دل از آلودگی جسم
از تیرگی جامه چه پرواست حرم را؟
ناامنی صحرای وجودست که هرگز
از خود نکند صبح جدا تیغ دو دم را
روشنگر تقدیر به یک روز جلا داد
آیینۀ زانوی من و ساغر جم را
گردِ دهنِ تنگ تو گردم که نموده است
شیرین به نظرها سفر تلخ عدم را
تا چشم تو آورد به کف ساغر تکلیف
مَی کرد چراغان سر قندیل حرم را
داغ است همان چارۀ داغی که کهن شد
هم نقش قدم محو کند نقش قدم را
صائب بکش از چهرۀ معنی ورقِ لفظ
تا کی ز برون سیر کنم باغ ارم را؟