
صائب تبریزی- غزل شماره 3621
بوی دل از نفس باد صبا میآید
میتوان یافت کز آن زلف دوتا میآید
بیقناعت نتوان شد به سعادت مشهور
این صفیری است که از بال هما میآید
ناله و خندۀ این باغ به هم پیچیده است
غنچه در وقت شکفتن به صدا میآید
همت از پیر مغان جوی که چون کار افتد
کار تیغ دو دم از قد دوتا میآید
میشود گرچه بیابانی از آواز تو هوش
دل رم کرده ز بوی تو به جا میآید
این کمانی که دل وحشی من زه کرده است
یک سر تیر ز من سایه جدا میآید
نیست در غیب اگر باغ و بهاری صائب
اینقدر معنی رنگین ز کجا میآید؟