گر چنین چشم ترم میراب هامون می‌شود

صائب تبریزی- غزل شماره 2721

 

گر چنین چشم ترم میراب هامون می‌شود

رفته‌رفته گردبادش بید مجنون می‌شود

از ضمیر صاف خود گرد تعلّق شسته است

قطره در دست صدف زان دُرّ مکنون می‌شود

پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند

طفل ما در هفتۀ اوّل فلاطون می‌شود

بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ

می‌رساند تا به لب خود را نفس خون می‌شود

دسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشق

تیشۀ فولاد نعل پای گلگون می‌شود

در دیار ما که رسم بی‌کلاهی کسوت است

هرکه سر از تاج می‌پیچد فریدون می‌شود

خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن

کانچه در خاکش گذاری رزق قارون می‌شود

پسته‌اش گر در شکرریزی چنین بندد کمر

خواب تلخ از دیدۀ بادام بیرون می‌شود

چون نسوزد دل درون سینۀ من چون چراغ؟

چهرۀ آیینه از عکس تو گلگون می‌شود

در دل شب صائب از دل نالۀ گرمی بکش

لشکر غفلت پریشان زین شبیخون می‌شود

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها