
صائب تبریزی- غزل شماره 2703
می شود عارف خجل نادان چو ملزم می شود
می کشد ناموس عالم هر که آدم می شود
کیمیای تازه رویی در بغل داریم ما
خار در پیراهن ما سبز و خرّم می شود
نیست از زخم زبان پروا اسیران ترا
در رگ این سخت جانان نیشتر خم می شود
در گلستانی که بلبل خون خود را می خورد
دامن گل داغدار از اشک شبنم می شود
سایۀ رحمت مگیر از ما که افتد در زوال
سایۀ خورشید عالمتاب چون کم می شود
فارغ است از دیدۀ بد، حسن چون کامل فتاد
کعبه کی ویران ز چشم شور زمزم می شود؟
مصرع رنگین به مطلع می رساند خویش را
هر که کسب آدمیّت کرد آدم می شود
مرگ نتواند گسستن فیض اهل جود را
کاروان مُنعم هنوز از خاک حاتم می شود
خاطر آزرده را هر لاله داغ حسرتی است
کی دل صائب ز سیر باغ خرّم می شود؟