بعد عمری گر وصال او میسّر می‌شود

صائب تبریزی- غزل شماره 2694

 

بعد عمری گر وصال او میسّر می‌شود

شرم پیش چشم من سدّ سکندر می‌شود

تیره‌بختی کار خود را می‌کند هرجا که هست

نامۀ من پردۀ چشم کبوتر می‌شود

کیمیای عشق هرکس را که سازد بی‌نیاز

هر سر مو بر تنش کبریت احمر می‌شود

نیست غیر از نقش جانان عشق را مشغولیی

بیستون از کوهکن آخر مصوّر می‌شود

از رخش چون دانۀ یاقوت رنگین شد عرق

چون زمین افتاد قابل دانه گوهر می‌شود

نیست حسن و عشق را از هم جدایی جز به نام

شعله چون پرواز کرد از خود سمندر می‌شود

هرکه شد تسلیم، از تیغ حوادث برد جان

خون چو می‌میرد خلاص از زخم نشتر می‌شود

از تو تا خورشید تابان نیست ره چندان دراز

ذرّه‌ای با چشم خواب‌آلود رهبر می‌شود

گر میسّر می‌شود آرام در کام نهنگ

زیر گردون خواب راحت هم میسّر می‌شود

خاکساران می‌برند از گردش افلاک فیض

هرچه دارد شیشه صرف جام و ساغر می‌شود

صحبت پاکیزه‌رویان نوبهار دولت است

جامۀ باد صبا از گل معطّر می‌شود

نیست آسان حرف را سنجیده در دل ساختن

سنگ می‌گردد صدف تا قطره گوهر می‌شود

مِهر سازد کینه را افتاد چون دل ساده‌لوح

زنگ بر آیینۀ رخسار، جوهر می‌شود

خاطر ما از نسیم لطف بر هم می‌خورد

بر چراغ ما نگاه گرم صرصر می‌شود

نشکند صفرای حرص از نعمت روی زمین

هرکه قانع [شد] به دل خوردن، توانگر می‌شود؟

ناتوانیهای ما صائب دلیل وحشت است

صید چون افتاد وحشی زود لاغر می‌شود

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها