جان به تنگ آمد ز کلفت غمگساران را چه شد؟

صائب تبریزی- غزل شماره 2425

جان به تنگ آمد ز کلفت غمگساران را چه شد؟

دل بجان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟

زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشک

همّت دریا رکاب میگساران را چه شد؟

بر نمی آرند خاری همرهان از پای هم

گر دل سوزن ز آهن گشت، یاران را چه شد؟

دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگار

پنجۀ مشکل گشای نوبهاران را چه شد؟

عافیت در روزگار و روشنی در روز نیست

کس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد

سردی از حد می برد باد خزان با گلسِتان

ناله های سینۀ گرم هزاران را چه شد؟

عمرها شد خاک از ته جرعه ای لب تر نکرد

همّت بی اختیار باده خواران را چه شد؟

نیست گر آب مروّت در نظر احباب را

گریۀ مستانۀ ابر بهاران را چه شد؟

نه ز دل مانده است در عالم اثر، نه ز اهل دل

یارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟

کاروانی را اگر دل می رود دنبال بار

خاطر آسودۀ چابک سواران را چه شد؟

صحبت گردنکشان کرده است دل را سیم قلب

کیمیای دلپذیر خاکساران را چه شد؟

بخت چون برگشت، بر گردند یاران سربسر

تا به کی صائب خبرپرسی که یاران را چه شد؟

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها