
صائب تبریزی- غزل شماره 2323
غم ز دل بیرون مرا کی بادۀ احمر برد؟
زردی از آیینه هیهات است روشنگر برد
تلخ گویان را دهن شیرین کنم از نوشخند
بشکند چون نیشکر هر کس مرا، شکّر برد
بر سبکباران بود موج خطر باد مراد
کف سلامت کشتی از دریای بی لنگر برد
هر که سازد همچون غوّاصان نفس در دل گره
از محیط تلخرو دامان پر گوهر برد
اهل دولت نیست ممکن ترک خودبینی کنند
زنگ ازین آیینه نتوانست اسکندر برد
در خزان بی برگ دیدن گلسِتان را مشکل است
مرغ زیرک در بهاران سر به زیر پر برد
با دل پرخون من ای تندخو کاوش مکن
صرفه هیهات است آتش زین کباب تر برد
خاکیان اکثر گرفتارند در بند جهات
تا که بیرون مهرۀ خود را ازین ششدر برد؟
نیست کار مرغ صائب سینه بر آتش زدن
نامۀ ما را به آن بدخو مگر صرصر برد