
صائب تبریزی- غزل شماره 2246
تا نافۀ زلف مجلس آراست
آهوی حواس، دشت پیماست
چشم تو شرابخانۀ دل
ابروی تو قبلۀ تماشاست
قفل دل زنگ بستۀ ما
موقوف کلید بال عنقاست
اندیشۀ رزق، تنگ چشمی است
تا خرمن نُه سپهر برجاست
از زیر سایه خیمۀ چرخ
مجنون مرا هوای صحراست
این دایره های آتشین سیر
سرگشتۀ نقطۀ سویداست
نقشی به مراد اگر نشیند
بازی نخوری که آن نه از ماست:
کز پرتو دست جامه پیرا
سوزن در کار خویش بیناست
گر روی جهان ز ما بگردد
غم نیست چو روی عشق با ماست
سودای چنین که یاد دارد؟
جان باخته ایم و صرفه با ماست
هر فیض که می رسد به صائب
از روح پر از فتوح ملّاست