
صائب تبریزی- غزل شماره 2201
قدّ تو کجا و قد رعنای قیامت
این جامه بلندست به بالای قیامت
ای از مژۀ شوخ صف آرای قیامت
وز زلف دلاویز دوبالای قیامت
در دامن کهسار کم از خندۀ کبک است
در پلّۀ تمکین تو غوغای قیامت
هم جنّتی از چهره و هم دوزخی از خوی
نقدست در ایّام تو سودای قیامت
خورشید تو چون از افق زلف برآید
ریزد عرق شرم ز سیمای قیامت
از داغ بود گرمی هنگامۀ دلها
خورشید بود انجمن آرای قیامت
در سینۀ ما سوختگان نم نتوان یافت
بی آب بود دامن صحرای قیامت
از شرم گنه بس که کشیدم به زمین خط
مسطر زده شد دامن صحرای قیامت
در سایۀ کوه گنه ما ز بلندی
آسوده بود خلق ز گرمای قیامت
از سینۀ آتش نفسان دود برآید
چون خامۀ صائب کند انشای قیامت