جمعیّت خاطر ز پریشانی عقل است

صائب تبریزی- غزل شماره 2133

 

جمعیّت خاطر ز پریشانی عقل است

معموری این ملک ز ویرانی عقل است

آسودگی ظاهر و جمعیّت باطن

در زیر سر بی سر و سامانی عقل است

سرگشتگی دایم و گمراهی جاوید

در پیروی قامت چوگانی عقل است

بی دود بود آتش نیلوفری عشق

عالم سیه از مجمره گردانی عقل است

در کام نهنگ و دهن شیر توان بود

رحم است بر آن روح که زندانی عقل است

سرپنجۀ دریا نتوان تافت به خاشاک

با عشق زدن پنجه ز نادانی عقل است

عشقی که محابا کند از سنگ ملامت

در پلّۀ ارباب جنون، ثانی عقل است

در انجمن عشق که گفتار خموشی است

خاموش نشستن ز سخندانی عقل است

بحری است جهان، عشق در او کشتی نوح است

موج خطرش سلسله جنبانی عقل است

سالک چه خیال است که از خویش برآید

تا در تهِ دیوار گرانجانی عقل است

در زیر فلک دولت بیداری اگر هست

خوابی است که در پردۀ حیرانی عقل است

در پردۀ ناموس خزیدن ز ملامت

از سادگی هوش و ز عریانی عقل است

در انجمن عشق بود صورت دیوار

هرچند جهان محو زبان دانی عقل است

جان از نظر عشق بود زندۀ جاوید

تن بر سر پا گر ز نگهبانی عقل است

این آن غزل سیّد کاشی است که فرمود

بگذر ز جنونی که بیابانی عقل است

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها