دامن به دست هر که دهی دستگیر توست

صائب تبریزی- غزل شماره 1943

 

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست

از هر دلی که گرد فشانی عبیر توست

نقصان نکرده است کسی از گذشتگی

شالی اگر دهی به فقیری حریر توست

گر دست سایلی به عصایی گرفته ای

در تکیه گاه خلد به دولت سریر توست

از ما متاب روی که در وقت پای لغز

دست ز کار رفتۀ ما دستگیر توست

فردای حشر، موجۀ دریای رحمت است

پهلوی لاغری که در اینجا حصیر توست

از نقد و جنس آنچه ترا هست در بساط

بر هرچه پشت پای زنی دستگیر توست

از دیدن تو تازه شود زخم عاشقان

از شور عشق اگر نمکی در خمیر توست

تقصیر ساده لوحی آیینۀ دل است

نقشی گر از بساط جهان دلپذیر توست

از شیوۀ غریب نوازی مدار دست

جان غریب تا دو سه روزی اسیر توست

دنیایی اش مدان که بود زاد آخرت

قدری که از متاع جهان ناگزیر توست

پای ادب ز پیروی سابقان مکش

در سال هر که از تو بود بیش، پیر توست

دست هزار کوهکن از کار می برد

بتخانه ها که در دل صورت پذیر توست

خواهد رساند خانۀ عمر ترا به آب

این آب بی قیاس که پنهان به شیر توست

با دوستان نشین که شود توتیای چشم

از دشمنان غباری اگر در ضمیر توست

تا هست چون هدف رگ گردن ترا بجا

هر خاری از قلمرو ایجاد تیر توست

صائب به آب خضر تسلّی نمی شود

جانی که تشنۀ سخن دلپذیر توست

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها