
صائب تبریزی- غزل شماره 1792
اگر نه عاشقی این چهرۀ خزانی چیست؟
اگر نه ماتمی این بختِ آسمانی چیست؟
چو گردباد به رقص است ذرّه ذرّۀ خاک
تو نیز سنگ نشان نیستی، گرانی چیست؟
زبان شمع به صد آب و تاب می گوید
که جز فسردگی انجام زندگانی چیست؟
اگر ز آینۀ روی او نظر یابم
به طوطیان بچشانم شکرفشانی چیست
کمان لاف اگر زه کنم به ابرویش
به ماه نو بنمایم که شخ کمانی چیست
اگر سحاب ز من آستین فشان گذرد
به دامنش بشمارم که دُرفشانی چیست
چو شمع کشته زبان آوران خموش شوند
اگر بلند بگویم که بی زبانی چیست
دل رمیدۀ ما را به چشم خود مسپار
سیاه مست چه داند نگاهبانی چیست
ز حیرت تو شود آب زندگانی خشک
تو چون خرام کنی آب زندگانی چیست
زبان چو برگ خزان دیده است در چمنم
به این دماغ چه دانم که گل فشانی چیست
فغان که غنچۀ مشکل گشای دل صائب
نیافت چاشنی خندۀ نهانی چیست