همان زمان که فلک تیغ بر میان تو بست

صائب تبریزی- غزل شماره 1779

همان زمان که فلک تیغ بر میان تو بست

گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست

بس است سوختگان را اشاره ای، که شود

به یک پیالۀ گل صد هزار بلبل مست

مشو ز پیر خرابات دور در هر حال

که تیر تا ز کمان شد جدا، به خاک نشست

چها کند به سبوی شکسته بستۀ من

میی که شیشۀ افلاک را به زور شکست

نشاط یکشبۀ دهر را غنیمت دان

که می رود چو حنا این نگار دست بدست

میان شیشه و سنگ است خصمی دیرین

دل مرا و ترا چون توان به هم پیوست؟

کسی ز سیر مقامات کام دل برداشت

که همچو نی کمر خویش در دمیدن بست

چو دوختی ز جهان چشم، فکر رزق مکن

که بازِ بسته نظر را دهند طعمه به دست

همیشه بر سر چشم جهان بود جایش

تواند آن که چو ابرو به هم دو مصرع بست

کند درست به حرفی شکستۀ ما را

کسی که توبۀ ما را به یک اشاره شکست

کراست زهره دم از سرکشی زند با من؟

که پیش سیل بود قصرهای عالی پست

مکن به خانۀ گل روزگار خود ضایع

ترا که دست به تعمیر خانۀ دل هست

درین چمن دل هر کس که صاف شد صائب

به آفتاب چو شبنم رسید دست بدست

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها