
صائب تبریزی- غزل شماره 1666
مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
تهی است چشم تو از سرمۀ سلیمانی
وگرنه شیشۀ گردون پر از پریزادست
ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را
که زنگ، تشنۀ آیینه های فولادست
ازان به زندگی خویش خلق می لرزند
که دایم از نفس این شمع در ره بادست
ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست
ز جوی شیر بجز خون چه رزق فرهادست؟
مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل
اگرچه مشقِ جنون بی نیاز از استادست
ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد
ز برگریز خزان سرو اگرچه آزادست
من از رسیدن روزی به خویش دانستم
که رزق مردم بی دست و پا خدادادست
زبان شانه درازست بر سر عالم
ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست
ز بیم سیل خراب است خانۀ معمور
ز گنج، خانۀ ویرانه صائب آبادست