
صائب تبریزی- غزل شماره 1577
نقش روی تو در آیینۀ جان صورت بست
آنچه می خواستم از غیب همان صورت بست
صحبت آینه و عکس بود پا به رکاب
در دل و دیده خیال تو چسان صورت بست؟
از سر کلک قضا نقطۀ اوّل که چکید
زان سیاهی دل و چشم نگران صورت بست
عشق ازان برق که در خرمن آدم افکند
از دخانش فلک گرم عنان صورت بست
حسن تا پرده ز رخسارۀ گلرنگ گرفت
عشق با دیدۀ خونابه فشان صورت بست
صورت هرچه درین نشأه دل از خلق گرفت
روی ازین نشأه چو گرداند همان صورت بست
صورت حال من از خامۀ نقّاش بپرس
نقش بیچاره چه داند که چسان صورت بست؟
پیش ازین فکر همه صورت بی معنی بود
معنی از خامۀ صائب به جهان صورت بست