
صائب تبریزی- غزل شماره 1444
شبنم غنچۀ بیداردلان چشم بدست
صیقل سینۀ روشن گهران دست ردست
خودنمایی چه بلاهای نمایان دارد
ایمن از زنگ بود آینه تا در نمدست
به دل پاک نظر کن نه به دستار سفید
سطحیان را نظر از بحر گهر بر زَبَدست
پیش ازین خانۀ صیّاد ز خار و خس بود
این زمان خرقۀ پشمین و کلاه نمدست
در دل هرکه حسد نیست غم دوزخ نیست
تخم آن آتش جانسوز شرار حسدست
ما ازین هستی ده روزه به جان آمدهایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
مرگ را بیخبران دور ز خود میدانند
چار دیوار جسد در نظر من لحدست
نیست در عالم ایجاد بجز تیغ زبان
بیگناهی که سزاوار به حبس ابدست
نیست در چشمۀ خورشید غباری صائب
چشم کوته نظران پرده نشین رمدست