نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست

صائب تبریزی- غزل شماره 1217

 

نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست

از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست

بزم عشرت حلقۀ ماتم بود بر بیدلان

شمع روشن اشک و آهی دارد از محفل به دست

گل چو شوخ افتد به گلچین می رساند خویش را

خون ما می آرد آخر دامن قاتل به دست

نعل وارونی است در ظاهر مرا این پیچ و تاب

ورنه من چون راه دارم دامن منزل به دست

باد دستی گر شود با خاطر آزاده جمع

چون صنوبر می توان آورد چندین دل به دست

دست و پایی می زنم چون مرغ بسمل زیر تیغ

بر امید آن که آرم دامن قاتل به دست

خاتم فرمانروایی را مثنّی می کند

مور عاجز را اگر آرد سلیمان دل به دست

نیست این وحشت سرا جای عمارت، ورنه من

دارم از گرد یتیمی همچو گوهر گل به دست

نعمت دنیا نسازد سیر چشم حرص را

هست در دریای پر گوهر صدف سایل به دست

می توان از دل زدودن پیچ و تاب عشق را

جوهر از فولاد اگر صائب شود زایل به دست

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها