بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است

صائب تبریزی- غزل شماره 1071

 

بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است

از رخ آیینۀ هستی غبار افشاندن است

ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات

در زمین کاغذین، تخم شرار افشاندن است

صرف با دلمردگان اوقات خود را ساختن

باده بر خاک سیه، گل بر مزار افشاندن است

وقت خوش از صحبت بی حاصلان کردن طمع

از تهی مغزی ز سرو و بید بار افشاندن است

از سبکروحان گذشتن سرسری چون برق و باد

آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشاندن است

عاشق شوریده را ترساندن از زخم زبان

خار و خس سیلاب را در رهگذار افشاندن است

جانفشانی کردن عشّاق در دوران خط

بر سر پروانۀ شاهان نثار افشاندن است

قطرۀ ناچیز را دریای گوهر ساختن

خردۀ جان را به تیغ آبدار افشاندن است

راه گردانیدن از امّیدوار خویشتن

خاک نومیدی به چشم انتظار افشاندن است

ریختن می در گلوی زاهدان بی نمک

آب حیوان در زمین شوره زار افشاندن است

جود صائب در زمان تنگدستی خوشنماست

ورنه کار ابر در جوش بهار، افشاندن است

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها