
سنایی غزنوی – غزل شماره 77
دوش رفتم به سر کوی به نظاره ی دوست
شب هزیمت شده دیدم ز دو رخساره ی دوست
از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش
ماه دیدم رهی و زهره سما کاره ی دوست
گوشها گشته شکرچین که همی ریخت ز نطق
حرفهای شکرین از دو شکر پاره ی دوست
چشمهای همه کس گشته تماشاگه جان
نز پی بلعجبی از پی نظاره ی دوست
پیش یکتا مژه ی چشم چو آهوش ز ضعف
شده شیران جهان ریشه ای از شاره ی دوست
کرده از شکل عزب خانه ی زنبور از غم
دل عشاق جهان غمزه ی خونخواره ی دوست
هر زمان مدعی را ز غرور دل خویش
تازه خونی حذر اندر خم هر تاره ی دوست
چون به سیاره شدی از پی چندین چو فلک
از ستاره شده آراسته سیاره ی دوست
لب نوشینش بهم کرده بر نظم بقاش
داد نوشروان با چشم ستمگاره ی دوست
دوش روزیم پدید آمده از تربیتش
بازم امروز شبی از غم بیغاره ی دوست
چه کند قصه سنایی که ز راه لب و زلف
یک جهان دیده پر آوازه ی آواره ی دوست
هست پرواره ی او را رهی از بام فلک
همت شاه جهان ساکن پرواره ی دوست
شاه بهرامشه آن شه که همیشه کف او
سبب آفت دشمن بود و چاره ی دوست
زخم و رحم و بد و نیکش ز ره کون و فساد
تا ابد رخنه ی دشمن بود و یاره ی دوست