
سنایی غزنوی – غزل شماره 65
کار دل باز ای نگارینا ز بازی درگذشت
شد حقیقت عشق و از حد مجازی درگذشت
گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدم
کار بازی بازی از لاف و بازی درگذشت
اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شد
چون ز من پیشی گرفت از اسب تازی درگذشت
سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدار
تیر چون از شست شد از دست غازی درگذشت
چشم خونخوار تو از قتال سجزی دست برد
زلف دلدوز تو از طرار رازی درگذشت
گر چه کشمیریست آن سیمین صنم از حسن خویش
از بت چینی و ماچین و طرازی درگذشت
بی نیاز ار داشتی خوشدل سنایی را کنون
این نیاز و خوشدلی و بی نیازی درگذشت